اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1430

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

السلام عرش حجاب نكند . محال باشد كه فرزند حجاب كند ، لكن نظاره گشت لطف صانع را در صنع . و هم به آن مقدار كه صنع واسطه گشت از حق تعالى عتاب آمد نه عتاب عذاب چه عتاب فراق ميان او و ميان آنچه او را به وى انس بود ، تا چشمش نگران بود ديدن يوسف را ، و زبانش گويا بود پرسيدن خبر يوسف را ؛ عتاب بر جاى بود . چون ديدار چشم بسته گشت چنان كه گفت : و ابيضت عيناه من الحزن ؛ و زبانش از مخاطبات خلق منقطع گشت ، چنان كه گفت : انما أشكو بثى و حزنى الى الله ، فرد حق را گشت ، فرزند با او بازدادند . و نيز قصهء مصطفى عليه السلام نظير اين است كه چون با مكه و مكيان آرام گرفت از معنى شفقت بردن بر ايشان نه از معنى سر بستن به ايشان . عتاب جفا آمد از خلق و عتاب فراق وطن از آنجا جدا گشت و سر آنجا نگران تا ايشان را به فراق بگذاشت ، و هم به آن مقدار باز نگرستن را عتاب آمد ، و امر آمد كه نيز به نماز روى از آن سوى مكن ، و در خدمت پشت بر مكه گردان . چون ديد كه اقبال نفس بر مكه روا نمىباشد دانست كه اقبال سر كمتر روا باشد . باز اين عتاب را تمام كردند به حرم حل گردانيدن ، و در حرم بر اطلاق شمشير زدن و در او قتل كردن . چون ديد كه سر ايشان به شمشير بمىبايد بريدن سر از ايشان ببريد . و مكه در پيش نهادند و اهل مكه به وى دادند ، و مكه را قبلهء همه عالميان گردانيدند ، تا همىبازنگرست بر بودند ، و چون روى بگردانيد بر كنارش نهادند . و معنى اين جمله سخن آن است كه : يا آدم ، در عز با عز مباش با معز باش ؛ و يا سليمان ، در ملك با ملك مباش با ملك باش ؛ [ 135 الف ] و يا يعقوب ، در صنع با صنع مباش با صانع باش ؛ و يا محمد در خلق با خلق مباش با خالق باش . اينك تفريد به حق چنين باشد . و اين معنى كه در حق اين چهار پيغامبر ياد كرديم هركه تأمل كند در حق همه انبيا و اوليا و صديقان و سيدان خلق در هريك همين حال بيابد ، و همين وصف بيابد . باز شيخ اين را تفسير كرده است و گفته : « و هو ان تكون افعاله لله وحده فلا يكون فيها رؤية نفس و لا